نشتیفان شهر آسبادها

علمی - آزموزشی

 

در این قسمت خوانندگان عزیز را به میهمانی دوتار نواز شهیر کشور ، مرد پنجه طلایی و بی ادعای خواف ؛ عثمان محمد پرست دعوت می‌کنم. همو که هنر خود را هیچ گاه در خدمت نام و نان قرار نداد . او که با سازش ، هزاران نفر را در اقصا نقاط جهان به وجد آورد و هزینه ساخت صدها مدرسه را جمع آوری کرد. خواستم دست به قلم ببرم و خودم به توصیفش بپردازم . چند بار شروع کردم و پاکش کردم ، دیدم قلمم قاصرتر از آن است که توصیفی درخور این مرد ارایه دهد. از همین رو جستجویی کردم در فضای مجازی و به چند مطلب مختلف برخوردم . در میان مطالب متعدد ، سفرنامه‌ای یافتم از فردی به نام آقای مهدی ناصری که موفق به دیدار عثمان در شهر خواف شده است . با کسب اجازه از محضر این نویسنده محترم و با عذرخواهی پیشاپیش به علت تلخیص جزئی ، این نوشتار از نظر می گذرد .

 در یکی از شب‌های یخ زده خواف به منزل گرم پیرمردی رفتیم که آنقدر بزرگ بود که نشناسیمش. عثمان محمدپرست نوازنده دوتار و استاد مسلم این ساز در جهان. همه منتظر بودیم که سازش را ببنیم و اگر درخواست جانانه بزرگ جمع نبود حسرت زخمه‌هایش در دلمان می‌ماند. برخاست و این شعر را زمزمه کرد تا بفهمیم که او کیست و چه می کند:

 

خشک سیم و خشک چوب و خشک پوست

بقیه مطلب در دامه مطلب

 


از کجا می‌آید این آوای دوست؟

 

وقتی همه دنیا دست در دست هم می دهد که خدا را ، نه که از یادت ، که وجودت ببرد ، او کسی بود که وقتی دوتارش را به دست گرفت یادم افتاد که خدا هست! شروع به زدن ساز کرد و روح تک تک ما را نواخت . ضربه‌هایش هزاران اشک خشکیده و لبخند پوسیده را در دل ما زنده می کرد . دوتار او نغمه سر می داد و هر یک از ما حرف‌های خاموش و سنگین دلمان را می‌شنیدیم . مگر نه این است که هر کسی به حرف دل خود می‌گرید وقتی آن را از کس دیگری بشنود . و چه کسی بهتر از یک ساز که آنگونه رازهای دل تو را برملا می کند که همه می شنوند ولی جز خودت کسی چیزی نمی فهمد . و در میان سازها کدام بهتر از دوتار که هم‌آواییشان انگار گفتگوی انسان است و خدا! دو عنصر، دو سیم، دو عاشق و دو معشوق... و این ساز در دستان چه کسی بهتر از عثمان . ناشناخته‌ای که ناشناخته ماند چون این گفتگو را در میدان پول فاش نساخت . چون جز بهر دل عاشق خود تار نزد .نوایش ندای ما بود و هنرش نه نواختن دوتار ، که نواختن ما بود ، به رقص آوردن ما و به اوج بردن ما بود. خنده‌هایش لبخند مقدسی بود که پیامبروار ما را به عروج می‌برد . او هنر که نه چیزی فراتر از هنر بود. نوایش ، چهره‌اش ، طرز نشستن و تکان دادن سرش همه و همه یک اثر هنری بود . او هنرمند نبود که اثر هنری خدا بود .ضربان دستانش زیبا بود و یکنواخت ، انگار هزار انگشت نامرئی داشت. انگار در حد فاصل ضربه‌هایش قوانین فیزیکی این دنیا حاکم نبود ، آری فضای نوسان دستان او قطعه‌ای از بهشت بود . نگاهش تیز بود و جمع را می‌پایید ؛ از دیدن اشک های جاری و سرهای افتاده‌ی محزون به وجد می آمد و ضربه‌هایش را لطیف تر و عجیب تر می زد . گاه به خشم می آمد گاه به رقص ، گاه به اشک ، گاه به نیایش گاه به شکایت گاه به حکایت . بوی کویر می آمد و خورشید ، عطر خاک می آمد و زیبایی شب ، می نواخت و سینه ها را شرحه شرحه می کرد .برای ساز حرمت قائل بود ، حتی از حال رفتن یکی از حضار خم به نوایش نیانداخت ، اگر ناکوک می شد بدون قطع کردن نوا ، سازش را کوک می کرد. انگار در تمام طول نواختنش در یک تکاپوی عجیبی با ساز گرفتار می‌شد. گاه به خنده نگاهش می کرد ، گاه تعجب می کرد ، گاه خشمگین می شد گاه شیطنت وار به او می نگریست و چنان ضربه ای می زد که سیم ها غافل گیر می شدند . و گاه با ساز همدست می شد و رو به ما می کرد ، ناگهان ساز تیربار می شد و هر ضربه اش تیری به سوی ما . به سمت تک تک ما نشانه می رفت خدا می داند چه شبی بود ، هر ضربه اش تیری بود که به ‌ما اصابت می کرد ، سحر می کرد و خون می ریخت و می گریخت .

 ما فقط شنونده یک نوا نبودیم انگار آنجا میدان جهاد بود ، انگار کسی در حال آفریدن حماسه ای بود ، ما به تماشایش نشسته بودیم به تماشای آفرینش یک حماسه‌ عاشقانه ، حماسه بین کویر و سیم ، بین عشق و ضربان ، بین انسان و جهان... و او حماسه آفرین این میدان بود . قهرمانی که در اوج آفرینش خود همه ما را وادار به آفریدن کرده بود . همه در خود فرو رفته بودیم خدا می داند که هرکداممان به چه می اندیشیدیم . هریک‌مان به گوشه ای از بودن پرت شده بودیم . به سرزمین های دوری رفته بودیم و به پیکار افتاده بودیم...

 بی شک آن شب و آن حضور یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین شب های زندگی ام بود. گواه آن اشک ها و آه ها و ضربه ها ... قلمم چه ولعی دارد که زیبایی نوای عثمان را به خاک کاغذ بکشد و چقدر ناتوان مانده است .خودش می‌گفت تا به حال ضربه‌ای به سیم در ازای پول نزده است. می‌گفت استادی نداشته است . می‌گفتند شاگردی هم نداشته ! او مرد کویر بود . چهره‌ای آفتاب دیده و ورزیده و دلی لطیف و سازی کوک . بزرگترین افتخار او نه اعجازش در دوتارنوازی که ساختن 600 مدرسه با همین دوتار بود .ققنوس در آتش در حال سوختن بود و من از دور به او می‌نگریستم. او در سوختن خود شعف داشت و شور و من در حسرت و ناله که چنین ققنوسی و جهان از او بی خبر ؟ و ققنوس خواهد سوخت... و من در عصر مدرن دست به سوی آسمان خواهم کرد و از خدا خواهم خواست حماسه‌ها و اسطوره ها تکرار شوند و از خاکستر او زمانه از ققنوس خالی نماند .

  این مطلب برگرفته از وبلاگ هزاردستان جام به این آدرس است:

 http://hezardastanejam.blogfa.com/post-18.aspx

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ Mobin Shahamat ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه